تبليغاتX
سالهای صبوری
به یاد آن روز می نویسم،

همان روزی که بخواهی بیایی و بمانی...

همان روزی که سالهاست من برای همیشه رفته ام...

آری،راست میگویند:

انتظار چه شیرینی تلخی ست...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:4  توسط راضیه  | 

با اولین غرش رعد که دلم میریزد،به پشت پنجره ی اتاقم می دوم!اندکی در ناباوری نخسین باران پاییزی می مانم،بعدآرام به پشت میزم برمیگردم و چشمانم را میبندم!باران را نیازی به دیدن نیست،باران را باید شنید...!

دلم میگیرد...قلبم فشرده میشود و اشک چشمانم را حلقه میزند...

دستم را به سمت مدادم دراز میکنم و به یاد آن شعر سید علی صالحی مینویسم:

پس چرا نیامدی؟

پس چرا باران آمد و تو

نیامدی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:23  توسط راضیه  | 

خسته ام از این همه نوشته های خط خورده...

کلمات با من قهر کرده اند،

دیگر مدادم شاعر نمی شود

و برگ های دفترم دوستم ندارند!

راستش را بخواهی

نمی توانم شعر بگویم،

نمی توانم شعر بخوانم،

نمی توانم شعر بنویسم...

.

.

.

.

.

.

و

همه ی این ها ارزانی آن اتفاق شوم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:11  توسط راضیه  | 

راستش را که بخواهی،

همه ی اتفاق ها از نبودن توست!

و دیگر هیچ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:52  توسط راضیه  | 

الهی!

آغوش باز کن که من،

نه صبری برای  ماندن دارم و

نه توانی برای مردن...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:3  توسط راضیه  | 

مرا چه جای چاره است،

وقتی که شمایان

همه از پشت خنجر میزنید...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:6  توسط راضیه  | 

در میان من و من سدی بود

که آن شب

در آن خیابان غریب

شکسته شد...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:4  توسط راضیه  | 

سلام بهار غریب اتاق من!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 13:46  توسط راضیه  | 

آخر تو خود پاسخ گوی که،

این بار

به مجازات کدامین گناه

بهارم را رنگ زمستان میزنی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:10  توسط راضیه  | 

به خواب روید

چشمهای تنها و دل شکسته ام!

شاید این بار دیگر،

شب کوتاه باشد و

خدا در همین نزدیکی ها...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:31  توسط راضیه  | 

قلب شکسته ام،

روزها را یکی پس از دیگری یدک می کشد

و این من دلتنگ

در پشت پنجره های زمستانی دیگر

مرثیه ی " دیدارمان به قیامت " را

هر لحظه غمگین تر زیر لب زمزمه میکنم...

 

آهای ستاره های خاموش هفت آسمان،

تنها شما گواهید که سکوت لبهای من

با سکوت شب هایتان

چگونه در نبردی تن به تن

جرعه ی تلخ پیروزی نوشیده است...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:9  توسط راضیه  | 

نگاهم به دانه دانه های

بیقرار و غریب برف که خیره می شود،

آسمان تنهای دلم هوای باریدن میکند...

 

کاش تنها برای لحظه ای

تمام حقایق ناباورانه ام،

دروغ معصوم و کودکانه ای می شد.

 

افسوس که راست می گویند:

حقیقت تلخ تر از آنی ست که میپنداری...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:30  توسط راضیه  | 

تمام گذشته ام را باد برده است.

باور کن،

جان تو!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 13:37  توسط راضیه  | 

آنقدر زخم بالهایم عمیق است،

که به گمانم

همین روزها پرواز را برای همیشه

از یاد خواهم برد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:51  توسط راضیه  | 

می دانم!

این روزها قدم هایم،

از اشکهایم هم لغزنده تر شده اند.

اما تو مثل همیشه سکوت می کنی...

کاش بدانی که چقدر صبوریت را می پرستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:38  توسط راضیه  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:26  توسط راضیه  | 

شب از هر دری داخل شود،

خنده های دروغین من از در دیگر رخت می بندند.

من می مانم و

کودکان غم زده ی خاطراتم و

مشتی خاکستر،یادگاری آن روزهای معصوم.

چه عاشقانه پناه برده بودم به پرتگاه آغوش تو

و تو چه غریبانه راندی ام...

روزی چشم های من

آیه ی پاک آن قمری دلباخته بود

و دستان تو،

نوازشگران دروغین بال شکسته ام.

اما کنون که شب هنگامانِ ننگین خیانت،

تنگ دیگری را در آغوش می فشاری،

من دلتنگ آن روزی می شوم که از سر خدعه

دستان ساده ی مرا بوسیدی و گفتی:

                                                    « نگاه کن!

                                                       تا ابد با تو می مانم...! »

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:0  توسط راضیه  |