همان روزی که بخواهی بیایی و بمانی...
همان روزی که سالهاست من برای همیشه رفته ام...
آری،راست میگویند:
انتظار چه شیرینی تلخی ست...!
دلم میگیرد...قلبم فشرده میشود و اشک چشمانم را حلقه میزند...
دستم را به سمت مدادم دراز میکنم و به یاد آن شعر سید علی صالحی مینویسم:
پس چرا نیامدی؟
پس چرا باران آمد و تو
نیامدی؟!
کلمات با من قهر کرده اند،
دیگر مدادم شاعر نمی شود
و برگ های دفترم دوستم ندارند!
راستش را بخواهی
نمی توانم شعر بگویم،
نمی توانم شعر بخوانم،
نمی توانم شعر بنویسم...
.
.
.
.
.
.
و
همه ی این ها ارزانی آن اتفاق شوم!
همه ی اتفاق ها از نبودن توست!
و دیگر هیچ...
آغوش باز کن که من،
نه صبری برای ماندن دارم و
نه توانی برای مردن...
وقتی که شمایان
همه از پشت خنجر میزنید...
که آن شب
در آن خیابان غریب
شکسته شد...
این بار
به مجازات کدامین گناه
بهارم را رنگ زمستان میزنی؟
چشمهای تنها و دل شکسته ام!
شاید این بار دیگر،
شب کوتاه باشد و
خدا در همین نزدیکی ها...!
روزها را یکی پس از دیگری یدک می کشد
و این من دلتنگ
در پشت پنجره های زمستانی دیگر
مرثیه ی " دیدارمان به قیامت " را
هر لحظه غمگین تر زیر لب زمزمه میکنم...
آهای ستاره های خاموش هفت آسمان،
تنها شما گواهید که سکوت لبهای من
با سکوت شب هایتان
چگونه در نبردی تن به تن
جرعه ی تلخ پیروزی نوشیده است...!
بیقرار و غریب برف که خیره می شود،
آسمان تنهای دلم هوای باریدن میکند...
کاش تنها برای لحظه ای
تمام حقایق ناباورانه ام،
دروغ معصوم و کودکانه ای می شد.
افسوس که راست می گویند:
حقیقت تلخ تر از آنی ست که میپنداری...!
باور کن،
جان تو!
که به گمانم
همین روزها پرواز را برای همیشه
از یاد خواهم برد...
این روزها قدم هایم،
از اشکهایم هم لغزنده تر شده اند.
اما تو مثل همیشه سکوت می کنی...
کاش بدانی که چقدر صبوریت را می پرستم.

خنده های دروغین من از در دیگر رخت می بندند.
من می مانم و
کودکان غم زده ی خاطراتم و
مشتی خاکستر،یادگاری آن روزهای معصوم.
چه عاشقانه پناه برده بودم به پرتگاه آغوش تو
و تو چه غریبانه راندی ام...
روزی چشم های من
آیه ی پاک آن قمری دلباخته بود
و دستان تو،
نوازشگران دروغین بال شکسته ام.
اما کنون که شب هنگامانِ ننگین خیانت،
تنگ دیگری را در آغوش می فشاری،
من دلتنگ آن روزی می شوم که از سر خدعه
دستان ساده ی مرا بوسیدی و گفتی:
« نگاه کن!
تا ابد با تو می مانم...! »